میلاد ققنوس غمگین قصه من
میلاد ققنوس غمگین قصه من همانند میلاد همه ققنوسهای دیگر غم انگیز وسوزناک است شاید هم غم انگیزتر و سوزناک تر از همه آنها.
درست نمی دانم شاید این تصوریست که من به خاطر حضوری که در بطن میلاد ققنوس غمگین داشته ام ؛ در ذهن من پدید آمده باشد. ولی در هر صورت این حضور باعث مشخص شدن مرز بین واقعیت و افسانه ققنوس برای من بوده است.
با این حال هنگامی که به میلاد ققنوس غمگین فکر می کنم موجی مثبت در ذهنم تداعی می شود ، موج مثبتی که حرکت را و جنبش را به صورت یک فاکتور جدا نشدنی از میلاد ققنوس غمگین در خاطرم نگه می دارد. موج مثبتی از تمایل به تفاوت و تازگی و نهایتا موجی از عطش در نیل به کمال شالوده میلاد ققنوس غمگین قصه مرا تشکیل داده است.
میلاد منحصربه فرد ققنوس غمگین مرا هیچ کس احساس نکرد ؛ همانند حضور بارانیش امروز ؛ در لحظه ؛ در آن و در هر واحد از زمان. همه او را می بینند همه با آن برخورد دارند ولی افسوس هیچ کس او را نمی شناسد چراکه هیچ کدام نام او را نمی دانند و آن را یک افسانه می دانند و نشناخته به تحسین او می پردازند.
با اینکه همه او را یک افسانه می دانند اما من او را حضور او را و میلاد غمگینش را باور دارم و به آن ایمان دارم مثل باد؛ مثل رود ؛ مثل باران و مثل باران اشک.
با تمام این تفاسیر ققنوس غمگین قصه من غمگین است…
فریاد
