فراتر از مرزهای تنم دوستت دارم
هنوز هم عاشقانه دوستت دارم ، با این که از نظر تو" همه چیز " تمام شده است.
گرچه شاید برایت خیلی عجیب باشد ، اگربگویم هرگز عاشقت نبوده ام !
چرا که تو همیشه برایم فراتر از یک معشوقه بوده ای.
شاید به خاطرهمین بوده که هرگزنخواسته ام
و حتی شاید نتوانسته ام که تو را و عظمت تو را در حصاری از عشق خود به بند بکشم.
نمی دانم چرا هیچ وقت نتوانستم همانند تو باشم ،
همانند تو همیشه آرام و بی اعتنا به آنچه در اطرا فت می گذشت و آنچه نمی گذشت ،
به آنچه بود و نبود.
نمی دانم چرا ؟
گاهی از خودم می پرسم :
شاید واقعا آنچه که بود برای تو نبود می نمود ؟
و شاید آنچه برای من همه چیز بود در نظر تو هیچ نبود ؟
با این وجود ، هنوز هم « فراتر از مرزهای تنم دوستت دارم و ...
« فریاد »
